کد خبر: ۴۳۱۵۵۵
تاریخ انتشار: ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۷:۵۴
حمیدرضا نظری
... اينك ايستگاه مترو خلوت است و دو مسافر، درتب و نگرانی مي سوزند؛ كودكي از بيماري و مادري از...
مادر به چند اسكناس مچاله شده در ته كيف دستي كهنه اش مي انديشد و دكتري و داروخانه اي و نسخه اي كه بايد هرچه سريع تر...  
***                  
... داروخانه شلوغ است و دو تن، هراسانند؛ كودكي از سوز درد و مادري از پیشانی داغ کودک و تب سوزنده اش؛ صورت گُرگرفته و حال و روز كودك، بر جان مادر آتش مي نشاند:" خیلی زود خوب مي شي مامان جون؛ بذار آقاي دكتر..."
"  اين نسخه مال كيه ؟!... صف... صفدری!" 
-  من آقاي دكتر؛ بچمه! 
- بفرما خانم!... بیست و هشت هزارو پانصد تومن؛ بفرمايين صندوق!... با شمام خانم!... چيه؟!... چرا همين جوری واستادي منو نگاه مي كني؟! 
- آخه...
- ديگه آخه نداره خانم؛ قيمتش همينه؛ سه تا شربت و چند ورق قرص و دو تا... اي بابا، بازم که واستادی اینجا!... 
لحظات به كندي مي گذرد و شايد در همين زمان، دو موجود زنده درتنهايي خويش ناله مي كنند و اشك مي ريزند؛ کودكي از نگاه ملتمس مادر و مادری از نگاه گريزان و فراریِ یک جمعيت.
زن، از كيف دستي اش چند اسكناس ريز و درشت بيرون مي آورد و نگاهش را از حاضران پنهان می کند و با پاها و صدای لرزان، چند گام به دکتر نزدیک می شود: "آقا، ب... ببخشين... اگه ممكنه به اندازه همين پول، دارو  بدين!"
-  هفت هزار و هفتصد تومن ؟!... اين كه حتي پول يه آمپول و سرنگ هم نمي شه!... عجیبه والا!... تو كه پول نداري، چرا وقت مردم رو مي گيري خانم؟!
سكوت بر داروخانه حاكم است و دو انسان بر خود مي لرزند؛ كودكي از وحشت آمپول و مادري از شرم حضور.
در زیرتیغ نگاه جمعیت حاضر در داروخانه، انگار زني از خجالت، ذوب مي شود...
*** 
... اينك ايستگاه مترو خلوت است و دو مسافر، گریان و بغض کرده درتب و نگرانی مي سوزند؛ كودكي از بيماري و مادري از دلهره شدت گرفتن تب و...
... اكنون ایستگاه مترو شلوغ است و با توقف چند ثانیه ای قطار در ایستگاه، مادر و کودک همراه با ديگر مسافران منتظر، به طرف درهای واگن ها هجوم مي آورند. زني ميانسال، با لباسي شيك و فاخر، درحالي كه كيف دستي زيبايش را محكم دربغل گرفته، با فشارجمعيت وارد واگن قطار مي شود و روي يكي از صندلي ها مي نشيند. همزمان باحركت قطار و فاصله گرفتن از ايستگاه، چشم های كنجكاو چند مسافر، زن شيك پوش را نشانه مي روند. زن نمي خواهد به كسي توجه كند؛ نگاهش را از مردم مي گيرد و با ابهت و لذت به كيف دستي اش چشم مي دوزد؛ كيفي كه شايد پر از دلار و تراول و سکه و اسكناس درشت... 
در ميان مسافران، مادر، سر كودك تب دار خود را به سينه مي فشارد؛ آب دهانش را فرو مي دهد و از ديدن سر و وضع زن ميانسال روبرويش، زيرلب زمزمه مي كند: " من كجا و تو...؟!... خدا شانس بده والا!... "
در گوشه اي از واگن، دختري جوان در آرزوي آينده اي روشن و زيبا، چشم خود را مي بندد و در انديشه اي نامعلوم غرق مي شود: " يعني مي شه منم روزي...؟! "
پسرجوانی با لذت به محتویات و ثروت نهفته در کیف زن میانسال می اندیشد و حریصانه و پنهانی، موقعیت و شرایط را بررسی می کند تا در یک لحظه مناسب...
پدري پير، بي توجه به مسافران قطار، براي رفع مشكلات فراوان خود، به آیه الكرسی پناه مي برد و با آرامش تمام لبخند مي زند:" ... وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ. اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ... و خدا شنوا و دانا است. خدا پشتیبان افراد باایمان است، آنها را از تاریکی ها بیرون می ‌آورد و به طرف نور می برد..."
مردي به ياد گورستان سرد و همسر از دست رفته اش، به زن نگاه می کند و سرش را  به  شیشه واگن تکیه می دهد و از ته دل ناله ای سر می دهد:" اي روزگار!..."
مادر، به كيف دستي كهنه و همه موجودي اش خيره مي شود؛ به هفت هزار و هفتصد تومان پول مچاله شده كه مي تواند با آن نان و پنيري اندك بخرد و شكم كودكش را سيركند: "  گشنه اي عزيزم؟!... مادر فدات بشه... الان مي رسيم خونه!"
او به خاطر آرزوهاي شيرين اما دست نيافتني زندگي اش، دلگير و برافروخته است و ناخواسته و با نفرت، به زن ميانسال و خوشبخت روبروي خود مي نگرد و با تمام وجود، آه مي كشد؛ آهی که سوزنده است و...  
... قطار به نرمي به سوي ايستگاه بعدي پيش مي رود و ديگر مسافران را نيز وا مي دارد كه همچنان در انديشه هاي تلخ وشيرين شان غوطه ور شوند... چند لحظه بعد، صداي ترمز و توقف قطار به گوش مي رسد و مادر و كودك و تعدادي ديگر از مسافران از واگن خارج  مي شوند. زن ميانسال شيك پوش، به آرامي از روي صندلي بلند مي شود. زمان توقف قطار كوتاه است و او بايد هر چه سريع تر از يكي از درهاي واگن پياده شود. زن سعي مي كند راهي به بيرون از قطار بيابد، اما نمي تواند؛ درآخرين لحظات، در بسته مي شود و او درواگن مي ماند و كيف دستي اش روي سنگفرش سكوي ايستگاه مي افتد و قطار به حركت درمي آيد. چندتن از مسافران با حسرت، فرياد مي زنند:" كيف!..." اما قطار همچنان به حركت خود ادامه مي دهد و هر لحظه از ايستگاه فاصله مي گيرد و دور و دورتر مي شود و... دستِ زنی، كيف را از روي سكو برمي دارد...
*** 
زن و کودک تب دار، بر روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته اند. كودك با چشم هاي بيمار و بي حال خود، به دست مادرش خيره مي شود كه در جستجوي رد و نشاني از صاحب شی پیدا شده، زيپ كيف را مي گشايد؛ كيفي زيبا كه همه محتوياتش چند اسكناس معمولي و چند عكس و نامه كهنه و پوسيده از طرف پسري از ديار غربت، به مادري تنها و نابينا است...
زن، صورتش را برمی گرداند و به سمت ديگر ايستگاه خيره مي شود تا کودکش چهره اش را نبیند... انگار درست در همين زمان، زني از خجالت، ذوب مي شود...
***
... اينك ايستگاه مترو خلوت است و دو مسافر، درتب و نگرانی مي سوزند؛ كودكي از بيماري و مادري از...
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین عناوین روز