کد خبر: ۴۴۳۳۸۶
تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۳۹۵ - ۰۱:۲۶
حمیدرضا نظری
ظهر است و خيابان و ازدحام آدم ها و ماشين ها... و جواني لاغر اندام و استخوانی كه بزرگ ترين دغدغه اش، يك اسكناس پنج هزارتوماني بی گوشه است! 
پسرجوان که حدود چهل و پنج کیلو وزن خالص دارد، در حالی که از جستجو در ستون استخدام صفحات نیازمندی های روزنامه خسته شده است، از فرط گرما، خودش را به دکه آبمیوه فروشی بعد از چهارراه می رساند. او پس از خوردن يك ليوان نوشيدني خنك، به آرامي اسكناس پنج هزار توماني را به فروشنده تحويل مي دهد و مي خواهد هرچه سريع تر از آن مكان دور شود كه صدايي او را درجا ميخكوب مي كند:
"کجا آقا؟! اين پول رو عوض كن؛ گوشه نداره!"
جوان، به فروشنده و اسكناس نگاه مي كند و لبخندي سرد و تلخ  برلب هايش نقش مي بندد...
***    
در يك خيابان بالاتر، جوان چند بسته بيسكويت برمي دارد و اسکناس پنج هزارتومانی بی شماره و بی گوشه اش را به کودکی دوره گرد پرداخت مي كند. باز هم شتاب است براي گريختن و دور شدن... و خنده تكان دهنده يك كودك كه: 
"هي آقا!... آقا موشه يه گوشه اين اسکناس رو كه خورده!" 
جوان، چاره اي ندارد جز لبخندي سردتر و تلخ تر از گذشته!  
***     
در پاركي خلوت و زیبا، پسرجوان كه از فرط بيكاري كلافه است، صورت استخوانی و چشم هاي از حدقه درآمده اش را می مالد و با نا اميدي، نيازمندي هاي روزنامه را روي نيمكت مي گذارد و در روياهاي نامعلوم خود غرق مي شود...
دقايقي بعد، مردی با بوم و وسایل نقاشی و یک صندلی سفید، به پسر جوان نزدیک می شود و لبخندزنان و با شیفتگی تمام، به دور او می چرخد و از زوایای مختلف چهره و هیکلش را برانداز می کند... نقاش که گویی بعد از مدت ها جستجو، سوژه مناسب خود را پیدا کرده است، با ذوق زدگی و هیجان تمام فریاد می زند:"یافتم!!"
صدای فریاد نقاش به شکلی است که جوان، به یکباره از روی نیمکت بلند می شود و وحشت زده، آب دهانش را فرو مي دهد...
***                                                                                                                                   
... در يك فضاي سرسبز و تماشايي از پارک، مرد نقاش در مقابل بوم ايستاده و مشغول كاراست. با كمي فاصله از او، جوان لاغر اندام روي صندلي سفیدی نشسته و در حالي كه ژست گرفته، منتظر است تا اين هنرمند بزرگ، چهره او را به زيبايي هر چه تمام تر نقاشي كند. نقاش به پسرجوان و تابلو مي نگرد و لبخند مي زند:"بنازم به تو اي همه زيبايي ها!" 
جوان با ناباوری به نقاش چشم می دوزد:" با من هستي استاد؟!" 
- نخيرجانم؛ خودم راعرض مي كنم!... به به؛ واقعا به اين مي گويند يك اثر چشم نواز!... حالا ببين چه مي شود!...
دقايقي بعد، فرياد لذت بخش مرد نقاش، سكوت پارک را مي شكند و پرندگان نشسته بر درختان و سیم های برق را فراري مي دهد:"اي واي، فوق العاده س!... خدايا چه مي بينم؟! اين اثر چشم نواز، حتي خالق اثر را ازخلق چنين شاهكاري شگفت زده نموده است!"
- راست مي گویی استاد؟!
- بله كه راست مي گویم جوان!... بدان كه همه آرزوهاي تو در اين تابلو متجلي مي شود؛ آگاه باش كه تو و همه جوانان نقش بزرگي درخلق اين اثر ناب داريد! 
- آخ جان! پس اجازه بدهید بنده اولين بيننده گوشه اي از آرزوهايم باشم!  
- فعلا صبركن جوان!... اي واي چه اثرخارق العاده اي!... به زودي اين تابلو، چشم همه جهانيان را به خود خيره خواهد ساخت! اي جوان! اگرتو نبودي،اين شاهكار هرگز و هرگز خلق نمي شد!  
چند لحظه بعد، نقاش بار ديگر به تابلو خيره مي شود و از فرط هيجان، دست هایش را  به هم می كوبد و فرياد مي زند:"آهاي كجاييد؟! من اينجا هستم، بياييد؛ بياييد و بنگريدكه چگونه اين اثر ناب، براي هميشه و همه دوران، جاودان و به یادگارخواهد ماند!... ای جماعت! خوش به حال کسی که اولین بیننده شاهکار من است!" 
صبر و تحمل پسرجوان به پايان مي رسد؛ هيجان زده برمي خيزد و با اشتیاق فراوان به تابلو خیره می شود؛ تابلو، منظره بسيار زيبايي از فضای سرسبز پارک و طبيعت پشت سر جوان و صندلي سفید و خالي او را نشان مي دهد؛ بي آن كه خود جوان در منظره ديده شود!... پسرجوان، بغض كرده و مات و حيران، گاهي به تابلو و گاهي به نقاش مي نگرد...
لحظاتی بعد، با پرواز يك كلاغ بر فراز آسمان و همزمان با صداي خنده مرد نقاش در يك فضاي زیبا و تماشايي، پسرجواني روي زمين پاك خدا، كله پا مي شود!...
***   
پسر جوان، باز هم بر نیمکتی در پاركي خلوت و زیبا نشسته و با چشم هاي اميدوار، همچنان به صفحات نیازمندی های روزنامه نگاه می کند. او از بالا به پايين به جستجو در نوشته هاي ستون استخدام مي پردازد تا این که نگاهش بر روي مطلبي ثابت مي ماند و لبخندي بر لب هايش نقش مي بندد. جوان، بار ديگر ناباورانه به روزنامه خيره مي شود و به يكباره و با خوشحالي از روي نيمكت بلند مي شود...   
***  
... و اما اينك، پسر جوان بسیار شاد و خندان است و همه چیز به نظرش دیدنی و زیبا می آید. او بعد از خريد يك كتاب كوچك در باره راز موفقیت در محیط کار، اسكناس پنج هزار تومانی بی گوشه را به صاحب کتابفروشی تقديم مي كند و با عجله ازآن جا دور مي شود؛ بي آن كه دیگرصدايي بشنود!...  
جوان با خوشحالی و ذوق زدگی فراوان، به سرعت قدم هایش می افزاید تا هرچه سریع تر و قبل از این که شخص دیگری جایش را بگیرد، در شرکت و شغل جدیدی که به سختی یافته است، استخدام شود و فعالیت خود را آغازکند...
***  
شهر است و شرکتی و شیشه ای و تكه اي كاغذ رنگي كه چشم ها را به خود خيره ساخته است:
" براي حمل و تحویل آرد به نانوایی های سطح شهر، به يك کارگر بلند قامت، چهار شانه، هيكل دار و قوي جثه نیازمنديم! "
جوان لاغراندام و استخواني، نگاهش را از كاغذ مي گيرد و لبخند مي زند. او خوشحال است كه چند گرم بيش از چهل و پنج كيلو وزن دارد!... او اميدوارانه هيكل خود را برانداز مي كند؛ دستي به شانه هاي كوچك و شکم به پشت چسبیده اش مي كشد و گردن و بازوي كم قطرخود را مورد آزمايش قرار مي دهد و درپايان، درحالي که از شادي درپوست خود نمي گنجد، با ابهت از در شرکت وارد می شود...
... و اما ساعاتي بعد، در حوالی یک نانوایی، پسری جوان و لاغر اندام  روي زمين ولو شده و نفس نفس مي زند؛ درحالي كه یک گونی آرد سنگین روي او پهن شده و توان جنبيدن را از او گرفته است!
جوان، به سختي لبخند مي زند و تلاش مي كند تا از جا بلند شود، اما از شواهد پیداست که او حالا حالاها باید روی زمین، ولو باشد!... 
*** 
... شب است و شهر و جوانی خسته و نااميد، که به قصد رسيدن به خانه از تاكسي پياده مي شود و پس از پرداخت کرایه ماشین، مابقي ده هزارتومانش را از راننده دريافت مي كند، اما به ناگهان سرش گيج مي رود و نقش آسفالت خيابان مي شود؛ باد، اسكناس پنج هزار توماني بي گوشه را با خود مي بَرَد و دنيايي لبخند سرد و تلخ بر لب جوان نقش مي بندد؛ لبخندي سردتر و تلخ تراز همه تلخي ها! 
... با کمی فاصله از جوان، در گوشه ای از پیاده رو خیابان، مردی نقاش به تابلو و منظره سرسبز و زیبای مقابلش خیره شده و با شیفتگی و لذت تمام، با خود و عابران متعجب سخن می گوید:
"... خدايا چه مي بينم؟! اين اثرخارق العاده، به زودي چشم همه جهانيان را به خود خيره خواهد ساخت!... آهاي كجاييد؟! من اينجا هستم، بياييد؛ بياييد و بنگريدكه چگونه اين اثر ناب، براي هميشه و همه دوران، جاودان و به یادگارخواهد ماند!... ای جماعت! خوش به حال کسی که اولین بیننده شاهکار من است!..."
***
ظهر است و خيابان و ازدحام آدم ها و ماشين ها... و جواني لاغر اندام و استخوانی كه همچنان بزرگ ترين دغدغه اش، يك اسكناس پنج هزارتوماني بی گوشه است! 

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین عناوین روز