کد خبر: ۴۶۳۸۴۲
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۳۹۵ - ۱۴:۲۹
مرتضی فضلی
بعد از ظهر بود. بابا زیر درخت کـٌنار نشسته بود و پوست دهل را می کشید. بابا عبدالله کنار دستش نشست. بابا مرا صدا زد تا پوست را روی چسب نگه دارم. حلقه ی دور دهل را گره زد. بابا عبدالله گفت : "دختر جوانی است." بابا به من خیره شد. لبخند روی لب های بابا عبدالله نشست. 

دخترک آنجا روبروی من نشسته بود. ژولیده بود، در ران پای راستش جای زخم عمیقی بود.کجی انگشت کوچکش را در دست خود می دیدم،همه چیز مثل رویا متغیربود. آن گره ی روی دهل ، من ، دخترک و حالا این منقل پراز دود. در همه ی این چیزها یک حس مشترک جریان داشت: رابطه ای گنگ و نا مفهوم که بین من و آن دختر جوان ایجاد شده بود. یک حس مستور که مرا در تنوره ی ضربه های خیزران به او متصل می کرد ومن تمام این احساس را در صلابت دست های خود بر دف آشکار می کردم.

عبدالله گفت:" رهایش کن. " بابا گفت:" نیمه کاره؟" عبدالله گفت:" در او باد چموشی خانه کرده که تن به ما نمی دهد." بابا گفت:" تن می دهد." دخترک یقه اش را دراند. بابا رو به من کرد و خطاب به دخترک گفت:"خود را چه می نامی؟" دخترک سینه اش پراز مو بود. او در زبان من نشست و گفت:"حمید رضا اویسه ام." متحیر بابا را نگاه کردم. اومرا نگاه میکرد. گفتم :"اوبرزبان من نشسته است."بابا گفت :"بگذار حرفش را بزند. او باد است، با زبان هرکه بخواهد سخن می گوید."آرام شدم. خود را رها کردم تا هر که می خواهد از زبانم استفاده کند. از تارهای صوتی حنجره ام بگذرد.

دخترک آشفته و بی قرار بود. چشمانش در حدقه می چرخید.هراسان گفت:"دف می خواهم."از جایش بر خاست، بطرف من آمد. از میان بافت های بدنم چون می گذشت، رعشه ای در وجودم نشاند. دف را در دستانش گرفت و شروع به نواختن کرد. نمی توانستم باور کنم او چون خود من می نواخت. دلم می خواست نواختنش را ضبط کنم. چنین پدیده ای بنظرم ناممکن می نمود، مثل شعبده . 

اگر به چشم خود نمی دیدم، باورش سخت بود. برای دف زدن به چنین شیوه ای باید مدت های مدید شاگردی کرده و نزد استاد تعلیم دیده باشد. چگونه بود که این دختر با قامتی بلند اما زار و نحیف، می تواند با چنین شیوه ای ماهرانه سازی را بنوازد در حالیکه من برای تسلط بر آن سال ها وقت صرف کرده و خدمت استاد، شاگردی کرده بودم؟ یک احساس دو گانه در من پدید آمده بود که مرا از آن دختر جوان دور می کرد. بخاطر همین احساس دو گانه بود که  دلم هم برایش می سوخت و اگر می توانستم به کمکش می شتافتم.

عبدالله رفته بود. بابا خود را در استکان چای توی دستش فرو برده بود. دخترک چمباتمه زده و مویه می کرد. شانزده خیزران کنار دست بابا در انتظار حادثه بود. "دی براتو" ماما زار پیر از راه رسید. سر در گوش بابا برد و گفت:"حیران از کار توام!" بابا گفت:"این ساز نغمه ای دیگر دارد که زبان را الکن می کند. از ما نیست غریب گزی است که اگر ریشه اش را نخشکانیم، حیثیتمان را بباد می دهد." ماما زار در خطوط گره خورده ی صورتش متحیر بود و مرا نگاه می کرد. دستش را به زیر چانه ام زد و گفت:"من چون مادری مهربان می توانم تو را در آغوش بکشم و مورد لطف خود قرار دهم، می توانم چون عجوزه ای گلویت را بفشارم، می توانم تا ابد زمین گیرت کنم.

 آنقدر که سازت را فراموش کنی  و بنده ی خوار و خفیف من باشی. می توانم رهایت کنم. آزاد چون هزاران دیوانه ای که به ظاهر عاقلند.می توانم آنچنان تورا از آنچه هستی جدا کنم که هرگز به یاد نیاوری که هستی و در این بی خبری ها جانت را بگیرم. چندقدمی عقب تر رفت. رو به بابا کرد و گفت:"برایش گفته ای؟ مرا می شناسد؟ اگر نگفته ای، بگو تا بداند."

مفهوم این سخنان را نمی دانستم. تصور می کردم جزیی از یک بازی نامفهومم. فکر می کردم در این بازی نقش مدیوم را به من داده اند و همه ی این ها به خاطر این است که دخترک خود را چون من موسیقی دان می داند.

وقتی مامازار نشست، خیزران در دستان بابا بود. می خواست نامم را بداند. با تعجب او را نگاه کردم. چشمانش گرد شده بود. رنگ قرمزی در کبودیِ پوستش نشسته بود. با تردید گفتم :"حمید رضایم .مرا نمی شناسی؟"پرسید:" از که سخن می گویی؟" اندیشیدم بازی باد است. اما نقش خود را در این بازی نمی یافتم. گفتم :"حمید رضا اویسه آهنگ ساز و موسیقی دان، همان که مدت هاست برایتان دف می زند."

خیزرانی در کشید. به نوک شست پایم زد. چون تیری رها شده از تخم چشم هایم بیرون زد. دوباره گفت:" نامت را بگو" در تلاطمی بهت زده گفتم:"آهنگ ساز و موسیقی دانم." خیزرانی دیگر برداشت. می دانستم چون مرغی سرکنده ماتحت مرا چون دخترک، بر زمین خواهد کوبید. 

شست پاهایم را با موی بز بسته بودند. خیزران در هوا چرخید و بر شانه هایم فرود آمد. بالا و پایین می پریدم و فریاد می زدم. خشم در وجود بابا نشسته بود. خطاب به من گفت:" از این پیکر فرسوده چه می خواهی؟"

گفتم:"فرزند انسانم. آمده بودم با نوای دریا بیامیزم. در باد صبا غرقه شوم و موسیقی اهل هوا را بشنوم. همه مرا می شناسید. ماماها، باباها، خالوها و پروانه ها، بارها برایتان دف نواخته ام. بابا خیزرانی دیگر به دستش گرفت. دیگر آن بابای مهربان نبود. چشمانش دو کاسه ی خون شده بود. گفت:" جانت را می گیرم اگر دست از این مرکب برنداری." 

دیگر نمی دانستم چه هستم دخترک یا حمید رضا اویسه. رو به بابا کردم و گفتم :" آهنگ ساز وموسیقیدانم. مگر فراموش کرده اید آن شب ها و روزهایی را که به پای نغمه هایم نشسته بودید و درد دل هایتان را با نوای سازم درمی آمیختید؟ بیمارانتان را شفا می دادید و با ساز من تسکین پیدا می کردید. کسی از اهل شما هست که بگوید نوای سازم را نشنیده است؟"

بابا خیزرانی بر دهانم کوبید. حیرت زده فریاد زدم:" ستاره ها را بگویید بیایند شفاعت کنند." خیزرانی دیگر بر پهلویم کوبید اما هنوز میتوانستم حرف بزنم. بابا خطاب به من گفت:"از این مرد چه می خواهی ؟" و اشاره به دخترک کرد. در سایه ای ازتردد و تردید و در فضایی ناهمگون معلق بودم. فضای مسدودی بین من و آن دخترک ایجاد شده بود که قوه ی تشخیص را از من گرفته بود. گفتم:"تحمل این بازی را ندارم. دست نگه دارید. با من چون گذشته مهربان باشید."

بابا خطاب به من گفت:"ببین بر سر این مرد چه آورده ای؟ زار و زرد و بی رمقش کرده ای. جانش را بگیر و رهایش کن." به پیکر زرد و زار خود نگاهی انداختم. اثری از دخترک نبود. دیگر آن موسیقیدان و دف زن سابق نبودم. بر من چه گذشته بود؟ گویی ماه هاست جسمم را ندیده بودم. آن حمیدرضا اویسه نبودم. موهایم ژولیده و در هم بود. تنم بوی ضماد هفت گیاه را می داد. در اندوه هیئتی غریب متلاطم و  در دریایی از سرگردانی بودم که خیزرانی دیگر بر من نواخته شد. 

چشمانم سیاهی رفت.همه جا تاریک شد. فکر کردم پایان کار است که نفسی هولناک از سینه ام بیرون جهید. فریاد زدم :"من پیوسته ی اویم. همانی که در مرتبه ی هفتم خلق شد. ذاتی از قلم که مدلول در نیستی است. تو که آنجا نشسته ای مرا چه می پنداری، اگر انسان نیستم؟ من غامضم، اکنون در روشنای خلقت ظهور کرده ام. تو چه می پنداری اگر نامی از انسان را با خود یدک می کشی؟"

خیزران از دست های بابا افتاد. لرزید. اضطرابی در وجودش نشست. ترس بر او مستولی شد و گفت :"این کلمات که او می گوید، از جنس ماورا است. مرا دیگر یارای دست بردن بر خیزران نیست." ماما زار از اتاق خارج شد. من در سکوتی مرگبار در تن نحیف خود فرو رفتم.

جاشوها آمده بودند. مرا سوار بر قایق کردند تا به کشتی برسانند. از جزیره دور می شدم. نمی توانستم از ساحل زیبا و خاطراتی بگذرم که دیگران آنرا توهم می دانستند. روی اسکله در بندر، روبروی من پیرمرد مقتدری ایستاده بود که خودش را پدر می نامید. دست مرا گرفت. شانه هایم را لمس کرد. بوسه ی سردی بر پیشانی ام نشاند و گفت:"وسایلت را گفته ام آماده کنند، به تهران می روی."

در حال باز گشت بودم. دو جاشویی که پدرم مامور محافظت از من کرده بود، مهربان بودند. پیرمرد خنزرپنزری از جنس نوشته های هدایت در بوف کور از سطل آشغال در حال غذا خوردن بود. نزدیکش شدم، بوی تعفن می داد. سرش را از سطل بیرون آورد. تکه ای آشغال از کنار لبش روی موهای چانه اش آویزان بود. از ته چشمانِ گرد گود رفته اش مرا نگاه کرد. نقطه ای سیاه وبراق در وسط چشمش این سو و آن سو می دوید. خطوط زیر چشمش باز شد. لبخند مضحکی بر لب آورد. سرش را در زیر گوشم فرو برد و گفت": دخترک  را می شناسی؟"

 ریش هایم نیز چون ریش هایش تنک شده بود. تنم بوی تن دخترک زرد و زار را می داد. جاشوها دست مرا گرفتند، کشیدند و با خود بردند. پیرمرد خندید. با صدا ی بلند خندید و طنین خنده هایش در جانم پیچید. 

یافته هایم نامانوس بود. باورم سست شده بود. طوماری به دور خود تنیده بودم. راهم را مسدود کرده بودم. پشت هر چیزی پنهان می شدم. در تردد سایه ها رنگ می باختم. رها اما تهی بودم. حرفی برای گفتن نداشتم. گفته های دیگران را هم نمی پذیرفتم. شک وتردید تنها نقطه ی مشترکی بود که در تفکر چند لایه ام خود نمایی می کرد. پاسخ قاطع وروشنی در برابرم نبود. درگردابی از هول وهراس که در وجودم نشسته بود، بلعیده می شدم.

دیدگاه دیگران با آنچه در تفکر خود داشتم، مطابقت نمی یافت. در تبادل افکارم، تجربه بی شک تنها نقطه ی ثباتم نبود. راهی برای اثبات گفته هایم نمی یافتم. تئوری هایم از هم گسیخته و تهوع آور شده بود. چون ریسمانی قطعه قطعه در کلافی سر در گم بودم که رهایی از آن برایم دشوار بود.

معنای یک من واحد، ترکیبی از چند توییِ یک خود بیگانه بود که درمن جاری شده بود. رجوع به خود  یعنی مراجعت به لایه های شخصیتیِ چند گانه و یک حدیث گنگ که در  بطنِ بی سرانجامی نطفه می بست.

از اهل هوا فارغ شده بودم. بادکنک ذهنم را که در سراسیمگی وهم بود، ترکانده بودم. به زندگی عادی باز گشته بودم. نه بدان طریق که رهرویی بدنبال پیرش باشد بلکه بدان گونه که مردم در کف صحنه مروج آنند. صبح ها از خواب بر می خاستم و آماده می شدم. موسیقی تدریس می کردم. نوازندگی یکی از کارهای مداوم ومنظمم بود. سعی می کردم از پراکنده شدن، قطعه قطعه بودن وتجزیه شدن پرهیز داشته باشم .

زن ها نقاب درکشیده و چون الگویی از یک ذهن خلاق، در دفتر خاطراتم محبوس شده بودند.فرصت جلوه گری را از آنان  سلب کرده بودم. میلی به برداشتن نقاب از چهره ی آنان، نداشتم. نگاهم را از آنها محذور کرده بودم. نمی خواستم آنان را جز در زمره ی کرشمه ی عرفان ببینم. می دانستم اگر چشمانم از حصر در آیند، لغزنده شده در دامان اولین لبخند می غلتند و آن همه شور و جذبه از من ربوده خواهد شد. سرم را در آخور کار فرو برده و پنهان از دیدگان دیگر، در حصاری از خود زندگی می کردم.

اما او آمد.در یک فضای  ملموس، در یک هارمونی بدیع، در ترنم ساخت یک آهنگ که بوی خوش  ترانه های بومی را می داد و آن یاغی سرکش را از نهانخانه اش بیرون کشاند. با یک لبخند، عطر گیسوانش را در فضا پراکند وبوی تازگی اش، اسب چموش قلبم را لرزاند. دستی انگار از پشت به کتفم زد و مرا به جلو راند.

بایک جمله نگاهم را دزدید و گفت:"می دانی همه ی این آدم ها که از هم می گریزند و یا دست به دست یکدیگر می دهند و در ابرهای پرتلاطم زندگی نفس نفس میزنند و از نظر خیلی ها فاقد ارزشند ،هر کدام قهرمان پر رمز و راز داستان خودند؟

تا آن روز آدمیان را آنگونه که او توصیف کرده بود، ندیده بودم. نمی دانستم که می توانم قهرمان داستان خود باشم. فکر می کردم قهرمانان مردمانی هستند از جنسی برتر که با پا گذاشتن بر سرِ مردمان عادی قادرند پله های ترقی را طی کنند.

در هنر کده ی موسیقی بودم. سه تارم را بر داشتم و به سویش رفتم. نگاهش کردم. در قامت بلند خود خیز برداشته بود. از پوست سفید و شفاف خود بیرون آمده و به دنبال طعمه بود. چشمان بی پروایش را به من دوخت. نقابی بر چهره نداشت. همان دخترک بلند قامت زرد و زار بود که می خواست آشیانه ای در چشم هایم بکارد.

منبع: پارسینه
برچسب ها: جامعه ، هدانا ، انسان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین عناوین روز