حلبی سازی همدان، ارثیه ای جاودان از عهد ناصری
چهارشنبه 20 دی 1396

وعده دیدار هنرمندی که وارث هنری باستانی در مهد تاریخ و تمدن ایران زمین است با شهرتی فراتر از مرزهای استان و کشور، کافی است که سراپایت را لبریز شوق کند و اگر بدانی که او نوه کهنسال همان 'نورعلی ضرابیان' است که روزگاری ضرباهنگ چکش کاریهایش آهنگ دلنشین ضرابخانه ناصرالدین شاه قاجار بوده و هنر زیبای حلبی سازی ارثیه ماندگار او در همدان است، اشتیاق و هیجانت صد چندان می شود.
هنر زیبا و منحصر به فردی که با وجود گذشت زمان و ورود وسایل پر زرق و برق، هنوز هم می توانی نمونه هایی از آن را در طاقچه بالای خانه های شهر ببینی و لذت ببری.
پیرمردی زنده دل که عشق و هنر روح و روانش را جوان نگه داشته و با یادآوری هنر نیاکانش غروری جوانانه از خود بروز می دهد و همین حرف هایش را شیرین و دلچسب می کند.
غمی در چهره اش نمی بینی، اما گویی نمی تواند آهی را که با یادآوری گذشته به سینه اش آمده ، پنهان کند.
« خدا رحمتشان کنه، اوسا کارای هِمِدان الان دِیه خیلی ساله نیستن؛ اوسا نصرالله، حاج یحیی ثابت قدم، حاج حبیب قصیر، اوسا حسین لؤلؤئی و اوسا حسن؛ بزرگ مردایی بودن دوره خودشان، اَ هر انگشتشان هنر می وارید و راسِه ی حلبی سازخانه پُر بود اَ تق و توق دلنشین چکشاشان و هر وَخت اَ اُجانه رد مِشودی یِه ی بُری اَ چی یای تازه می دیدی که دُرُس کردن و به در و دیوار دُکاناشان ناختَن؛ مِنَم هرچی دارُم اَ دادام دارم».
مهربانی از لهجه همدانی اش می تراود، چسب های روی انگشتانش حکایت از وحشیگری فلزی دارد که با دستان هنرمند محمد باقر ضرابیان رام شده و شکل می گیرد و صدها شئ می شود که با شکل و شمایل بیشتر آنها غریبه ام.
تابش آفتاب نیم روزی اشیای فلزی اش را براق تر نشان می دهد؛ انبوهی از دست سازه های فلزی و گرمی پیرمردی خوش خلق وسط ازدحام فلزهای براق بر سرمای نیمه جان زمستان همدان چیره می شود.
در آستانه 85 سالگی است. به رایج ترین درد کهنسالان هم مبتلا نشده؛ 'عشق به حلبی سازی نِذاشته فِراموشی بگیرم به قول استاد شهریار: هنر اولسا روح جواندیر هله هله دوشگون اولماز' و برایم ترجمه می کند: 'اگر هنر باشد، روح جوان است و به این زودیها رنجور و افتاده نمی شود.'
گویی متوجه ده ها سوال صف کشیده در ذهنم می شود، خمیده و عصازنان چهار پایه ای رنگ و رو رفته می آورد و کنار بخاری جا می دهد، درست روبروی خودش و در جواب سپاس شرمسارانه ام لبخند می زند، بنشین دخترم خسته می شوی.
کنار استاد در میان خنزل پنزلهایش می نشینم و او شمرده و با حوصله به ذهن کنجکاوم پاسخ می دهد. قطعه ای از فلز را برش می دهد و چرخ حلبی را می چرخاند و شیار و خط هایی رویش می اندازد و می گوید: پای این چرخ که می نشینم نیرو می گیرم؛ صدای حلب که درمی آید کیف می کنم؛ اما حیف ... .
سر و صدای حلب که بلند می شود، استاد هم صدایش را بالاتر می رود و مرا به روزگاری می برد در حدود 180 سال پیش که پول های فرنگی جای سکه های نقره را گرفته و ضرابخانه ناصرالدین شاه تعطیل و پدر بزرگ استاد بیکار و راهی دیار غربت می شود و در سفر به روسیه ساخت سماور و قلیان برنزی را می آموزد و فوت و فن حلبی سازی نیز تحفه ای است که از آلمان به همدان می آورد و بانی این حرفه در دیار هگمتانه می شود.
فرزندانش را می آموزاند و آنها نیز به شاگردانشان و آرام آرام راسته حلبی سازها در بازار همدان شکل می گیرد.
چکش استاد آهسته بر ورق فلزی می کوبد؛ این کوبش ها باید پیوسته باشد تا کار ظریف و دقیق حالت بگیرد. نمی دانم آنچه استاد می سازد چیست و به چه کار زندگی ماشینی و اینترنتی امروز می آید؟ نمی پرسم و منتظر می مانم ... .
یک استکان کمر باریک دستم می دهد و از قوری حلبی براق روی بخاری برایم چای می ریزد و صحبتهایش را از سر می گیرد: آن وقتها حلبی سازی در همدان ارج و قربی داشت. اما حالا چیزی نمانده که بشود اسم بازار حلبی سازها رویش بگذاریم. بغیر از چند مغازه که لوله بخاری و کانال کولر می سازند؛ پلاستیک فروشی، ظروف رویی و وسایل خانگی، راسته حلبی سازها را قرق کرده است.
چشمهای مشتاقم را به دستان استاد می دوزم که چگونه فلز را فرم و هر قطعه را هنرمندانه به تکه دیگر پیوند می دهد.
در گذشته حلبی سازی هنر نبود، شغلی رایج بود و این مصنوعات فلزی هم وسیله زندگی؛ اصلا در خانه ای اگر یکی از اینها نبود زندگی لنگ می ماند و مجبور به عاریه گرفتن از همسایه ها می شدند؛ آنهم به شرطی که سالم پس بیاورند.
مانند این پیه سوز، چراغ موشی و گردسوز که هرکدام به تناسب نوری که داشت، قسمتی از خانه های کاهگلی همدانی ها را روشن می کرد.
کیف مدرسه، سماور ذغالی، آفتابه و لگن، گلاب پاش، اسپند دود کن، زنگوله حیوانات و ناودان، گرامافون، قاشق دوغ خوری، قیف، قاب سنگ پا و جای روشور و درطاس کوچک و بزرگ را دانه دانه برایم توضیح می دهد.
نوبت به معرفی شیپور بلند و زیبایی می رسد که در بالاترین قفسه مغازه جا گرفته؛ این وسیله بوق حمام نام دارد، قدیم ها کیسه کش در این بوق می دمید و خبر آماده بودن حمام را به مردم می داد و من بیزار و گریزان، از بوق و حمامی که به قصد پاکیزگی برای رفتن به مُلاخانه بود. از معلمان دل خوشی نداشتم و اصرار پدر هم برای باسواد شدنم بی فایده بود.
بخت با من یار شد و جنگ جهانی دوم آغاز؛ ملاخانه هم مثل بازار تعطیل شد و کسبه و حجره داران هم به خانه رفتند و در گوشه ای از حیاط خانه بساط کسب و کارشان را پهن کردند و پدرم نیز حلبی هایش را در خانه می ساخت؛ آن روزها بهترین فرصت بود تا دستانم با حلب تیز و بران آشنا شود.
مدتها گذشت و پدر در برابر علاقه وافرم به حلبی سازی تسلیم شد؛ به شرطی که قرآن را یاد بگیرم و برایش بخوانم.
کودکی، نوجوانی و جوانی را همراه پدر در پای چرخ حلبی سپری کردم و او رمز و راز حلبی سازی که نهفته در سینه داشت را به من آموخت و استادکار شدم تا اینکه چراغ عمر پدر خاموش شد و امید مادر و برادرها به من بود تا اجاق حلبی سازی را روشن نگه دارم.
مردی به همراه همسر و فرزندانش وارد کارگاه شد و رشته گفتارمان گسسته می شود. دکتر مسعود غیاثیان از مشهورترین پزشکان دیار هگمتانه است که عشق به استاد او را بر بالین بیمارش حاضر کرده است. بوسه ای بر دستان استاد می زند و احوال انگشتان کرخت و سستش را می پرسد و توصیه هایی برای درمان این دست های هنرمند می دهد.
کنجکاوی کودکانه فرزندان دکتر و سوال های مکرر این چیست و آن چیست؟ مدتی گفت و گویم با استاد را متوقف می کند و در آخر، همسر دکتر یک زنگوله و هسته گیر سیب خریداری می کند و می روند.
و دوباره با گفتار شیرین و شیوای استاد همراه می شویم. مرا با خود می برد به حجره ای که جای خالی پدر را در آن تاب نمی آورد؛ عشق به حلبی سازی را همراه پدر به خاک می سپارد و بعد از خدمت سربازی به کسب و کار دیگری می پردازد.
استاد سینه ای صاف می کند و ادامه می دهد 58 سال به فروشندگی و تعمیر لوازم خانگی مشغول بودم تا اینکه به درخواست فرزندانم کار را رها کرده و بازنشست شدم.
اما عشق به پیشه پدری همچنان در جانم شعله ور بود و همین عشق بود که بار دیگر مرا به پای چرخ و سِندان کشاند و از خدا خواستم قوتی به دستان و حافظه ام بدهد تا آنچه که در کودکی و جوانی آموخته بودم را بیاد بیاورم و چراغ صنعت آمیخته با هنر اجدادم را روشن نگه دارم؛ اینکار خود هنر دیگری بود، ساخت وسایل و اسبابی که هیچ الگویی از آنها نداشتم.
دستان استاد چند وقتی است که کمتر با او یاری می کند، با اینحال هنوز هم حریف ورق فلزی است و کم کم آنچه که برایم می ساخت شکل گرفته؛ چیزی شبیه یک بطری ... .
جان استاد ضرابیان به این دست سازه ها بسته است. حتی عشق دیدن این آثار روزهای تعطیل هم استاد را به مغازه می کشاند و مهربانانه آنها را به نوازش نگاهش می گیرد، نگاهی از جنس نگاه پر مهر پدر به چهره فرزندش؛ و اگر ممانعت خانواده نباشد شبها نیز در بستری کنار همین آثار هنری می آرامد.
او خرسند است که هنر اجدادش را زنده کرده و توانسته مجموعه ای بی نظیر از خود به یادگار بگذارد. حلبی سازی همدان به همت دستان هنرمند استاد محمدباقر ضرابیان در فهرست آثار ملی ثبت و به یونسکو نیز برای ثبت پیشنهاد شده است.
استاد هنوز هم تک و توک مشتری دارد، نه از همدان بلکه از شهرهای دیگر ایران. همین تازگی ها هم مشتری فرنگی هم داشته و آنهم بیش از 20 گردشگر آلمانی و چون مغازه کوچک بود، در سه مرحله از کارهای استاد دیدن کرده اند.
از یادآوری رفتار خوب خارجی ها سر ذوق می آید. اصلا خارجی ها بهتر از ما ایرانی ها ارزش این کارها را می دانند. این را می گوید و می خندد؛ انگار خنده روی لب هایش قسمتی از صورتش است.
لوح های سپاس و تندیس هایی را که در 24 نمایشگاه و جشنواره هدیه گرفته نشانم می دهد که به سختی لابه لای دست سازه هایش جا گیر کرده است. برای هرکدامشان یک خاطره دارد و با لهجه اصیل همدانی آب و تاب داده و مرا در شادی خاطره های دور و نزدیکش شریک می کند.
کوبش ضربات چکش استاد بر روی لبه های وسیله ای که می ساخت پایان یافته و حالا درزها و شکاف ها را با لحیم پر می کند و مُهرش را نیز در گوشه ای از آن حک می کند. 'ضرابیان 1396' همه آثار استاد این نام و نشان را دارند.
حدس می زنم که قمقمه آب باشد یا گلاب پاش و یا ظرف نگهداری مایعات ... و استاد خنده کنان خود پاسخ می دهد که آنچه در مدت گفت و گویمان ساختم باروت دان است؛ قدیمها که تفنگها باروتی بود این شی بسیار ارزش داشته است.
از ابزار حلبی سازی که می پرسم، شروع می کند با انگشتان چروکیده اش یکی یکی شمردن؛ کوچک ترین انگشتش می شود سندان، بعدی چکش سینه پر، پرگار، قیچی، سوهان، دِرناق و ... .
تلاش های استاد ضرابیان برای اینکه آثارش را به اداره میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری بسپارد و خیالش از بابت نگهداری و حفاظت آنها راحت شود، بی نتیجه مانده است.
تا اینکه تصمیم به وقف دست سازه هایش می گیرد. عملی نیکو و پسندیده که ارزش و اعتبار هنرش را صد چندان می کند.
استاد می گوید وقتی تصمیم گرفتم این آثار را وقف کنم تعدادشان را به 110 قطعه به نیت نام مولا علی(ع) رساندم و بعد تقدیم آستان مقدس حضرت امامزاده عبدالله کردم.
آخرین حکمران حلبی سازی همدان چشم انتظار است و دلواپس اینکه پس از مرگش چه بر سر این حلبی ها می آید؟ آیا به موزه می روند؟

*** آغوش امامزاده مامن هنر حلبی سازی
موزه ای در شان آثار هنری استاد ضرابیان کمترین کاری است که می توان برای قدردانی و دستبوسی از آخرین بازمانده نسل حلبی سازها در همدان انجام داد.
این را یکی از کارشناسان اوقاف و امور خیریه همدان می گوید که تحصیلات آکادمیک در زمینه باستان شناسی دارد و با هنرهای دیرین ایرانی آشنایی دارد و قدر سازه های هنرمند همدانی را بیشتر می داند.
خسرو محمدی زنده کردن این هنر منسوخ و فراموش شده را خدمتی بزرگ به فرهنگ و تمدن همدان و بقعه متبرک امامزاده عبدالله را مکانی امن و فاخر برای ساماندهی مجموعه هنری استاد ضرابیان می داند که بی تردید وجهی مکمل برای این بقعه خواهد بود تا در کنار رجوعات دینی و معنوی به مجموعه ای گردشگری تبدیل شود.
کارشناس عمران اوقاف و امور خیریه همدان نیز از پیشرفت 85 درصدی بخش عمرانی موزه خبر می دهد که تنها دکوربندی، ساخت ویترین ها و نورپردازی موزه باقی مانده است و قول می دهد اگر مشکل مالی پیش نیاید تا عید آماده بازدید مردم می شود.
از هزینه های انجام شده برای موزه که می پرسم محمود جوادیان پاسخی می دهد که به بخشندگی و سخاوت امامزاده بیشتر ایمان می آورم که او چه مشتاقانه برای هنر فرزندانش آغوش گشوده و لحظه شماری می کند.
تمام هزینه های ساخت موزه از محل درآمد خود بقعه است و هیچ اعتبار دولتی تاکنون هزینه نشده است.
براستی این هنر کهن شایسته و برازنده امامزاده عبدالله است؛ هرچند امامزاده هیچ نیازی به این هنر ندارد اما هنر حلبی سازی برای جاودانه شدن به تبرک در این صحن و صحرا سخت نیازمند است.
7527/2090
گزارش: زهرا زارعی** انتشاردهنده: سعید زارع کندجانی

,ایرنا